پانویس نانوشته ی پست قبل!
من شاید سختگیر بودم یا بی گذشت .. کودک بودم یا زیاده خواه... و تو ... نمی خواهم از تو بنویسم ... با حسی که دیگر گذشته است ... .دوستت داشته ام ... و همین همیشه برایم کافی بود ... کافی هست.
می دانی ... من
"می دانم" که همیشه محق نبودم، نیستم ... من همیشه بی تقصیر نبودم، نیستم ... من برای سالها دچار دیو خشم ماندم و تاب آن در من مانده است ... و وانهادگی در من قطغا رنگ تلحی گرفت و این تلخی به آزار آنها انجامید که دوستشان داشتم ... من هم هرگز نتوانستم از تو بگذرم ... و به آن آخرین صخره ی درد آویزان ماندم .... هراسان و زخمی ... و من شاید برای رسیدن به آرامش ازحقیقت عریان رو برگرداندم ... و زخم خورده و عاصی رفتاری داشتم که از انصاف و از مهر ... در مفهوم مطلقش فاصله داشت.
و تفاوت شاید در اینجاست ... من در چنگال همه ی این هیولاها بودم ... و تنها نبودم ... اما در باز شناختنشان ... تنها ماندم. و در رهایی از آنها.
خشم و تلخکامی شاید ابتدایی ترین و کورکورانه ترین دستاورد رنج هستند ... اما آگاهی به این همه که رفته است، که می رود، می تواند بهترین محصول آن باشد.
"من سهم خودم را در همه ی آنچه رفته است باز می شناسم ... می پذیرم و از آن دوری می جویم". از خودم نمی توانم ... اما از آنچه که مرا با خود به قعر می کشد؟
از رنج نهراسیم ... و از تنهایی.