می دانی ... من از هر چه شکستنی بيزارم. از آن ظرف بلور گرد با تلالوی بيقرار نور روی لبه ی ظريفش. از آن گل برجسته ی خوش نقش که بر تنش نشسته است به انتظار شکستن. از صدای شکستن. سرانگشتانم را روی خط قلب می کشم. شکستگی هميشه آنجا بود. چطور نديده بودم؟ شکستگی بود ... شاید نه انجا که من فکر می کردم هست..
|