در سايه هاي تيره و روشن شبي كه در اعماقش مرا با خود مي برد تا دره هاي سنگي ان راه اشنا، تا ارتفاعي كه به چشم انداز پر درخت آن ده سردسير وحاشيه ي رودي كه در انتهاي شيبي تند تا اعماق دره فرو مي ريزد، با هم نشسته ايم. در ميان كساني كه دوستشان دارم و در ميان كساني كه دوستشان داري.
و فاصله.
مي داني ... خوابها رنگ خواب ندارند، شكل واقعیتند، بوي واقعیت مي دهند و طعم تلخ ان را بر لبانم مي نشانند كه پاك شدني نيست. درست مانند نگاه كردن در اينه ي چشماني كه در انعكاسشان خود را باز نمي شناسي، بي برق سيال و جادويي عشق. لمس دستاني كه از آن مهر دبرپا و بوسه اي كه از آن تب جاودانه تهي گشته است.
ديگر خوابهايم هم تاب واقعیت گرفته اند.
***
در نوشته ی بالا -که سالها قبل نوشته بودمش-
«حقیقت» ها را پاک کردم و به جایشان نوشتم:
«واقعیت»
فکر می کنم: "چیزی که واقعیت دارد،.. هست. رخ داده است. موضوعیت دارد. حقیقی است ... ایا اما هر چه که حقیقت دارد به واقعیت می رسد؟ "
***
در آن سالهای درد و دوری ... "واقعیت" و "حقیقت" برایم یکی شده بودند ... نَمُردم عجیب است.