دیشب خوابت را دیدم.
در خوابم سرد بودی و حق به جانب.
برای کاری آمده بودی، بودی ... اما سرد و دور.
چیزی بود که تو خود را در آن به سختی محق می دانستی ... و من را سخت مقصر.
من عذاب می کشیدم. از تو پرسیدم. نه در آنچه که می گفتی که در لحن صدایت بود چیزها یکباره روشن شدند.
دانستم. تو با دوری از من، قصد آن را داری که آتچه را که مطلوب من بود را، خودت را،از من دریغ کنی.
نمی دانستم چرا. در عذاب بودم. باز به سخن در آمدی. و باز در لحنت بود که به روشنی می شد آنچه می رفت را درک کرد ... تو نحوه ی بودنم را، عشق ورزیدنم را، خواستنت را نادرست می دانستی ... انگار من چیزی را از تو دریغ کرده بودم ... چیزی که را که می توانستم بدهم، و نداده بودم.
نامهربانی و سردی بودنت بر آزردگی ات پیشی می گرفت. دور بودی ... و مصمم.
***
دوستت نداشتم. معامله گر بودی ... و زیاده خواه بودی ... و حقیقت را تنها در آنچه در باورت می رفت و به تعبیر خاص خودت می دیدی ... عشقت به من انگار در واکنش به آنچه که در من نمی پسندیدی شکلش را از دست داده بود ... شده بود چیزی مثل: «نه؟... پس نه!»
در خواب دوستت نداشتم و از این همه در عذابی سخت بودم ... که یوسف بیدارم کرد.