عشوه گري نكن وروجك ... من زمينم را خورده ام و برخاسته ام
... هاها ... حكايت من مانند كسي است كه بعد از صد سال سرگشتگي راهش را پيدا كرده اما هي برمي گردد و به خوشگلك عشوه گر سنگدلي كه در پشت سر طنازي مي كند، نگاهي مي اندازد و گاه و بيگاه سكندري مي خورد ... يكي نيست بگويد: "بچه جلويت را نگاه كن"!