تو به دنبال کسی می گردی که از تو مراقبت کند ... و تو از او مراقبت کنی ... و با هم صورتحسابهای ماهانه را بپردازید و با هم خانه بخرید و مبل سفارش بدهید ... سفر بروید و خاله و دایی را دعوت کنید ...
و تو به دنبال کسی می گردی که حمایتت کند ... در هر کار درست و اشتباهی که می کنی و حمایتش کنی ... در هر حالتی و در هر خرابکاری ای که می کند.
تو به دنبال کسی می گردی که با حس تحسین به تو نگاه کند و هوش و زیبایی و ویژگی ات را بستاید و تو زیبایی و مهربانی و نکته سنجی و ویژگی اش را ستایش کنی ...
کسی که وقتی مریض می شوی برایت سوپ جوجه دست کند و وقتی مریض می شود سراسیمه و مشوش برسانی اش به بیمارستان ... و بالای سرش بنشینی... که: "من همیشه هستم".
و تو خیلی هم لازم نیست خوشگل تر و خوش لباس تر و خوش هیکل تر و خوش محضر تر باشی ... و خیالت هم کلی راحت است که او هم خیلی خوشگل تر و خوش لباس ترو خوش هیکل تر و خوش محضر تر نیست ... و شما چقدر به هم می آیید!
راستش سر ضرب حتی قیافه ات را می توانم تجسم کنم آنجا که روبرویش می نشینی و به آن راه که آمده ای فکر می کنی و به آن که خواهی رفت ... و در دلت می گویی: "راه را آمدیم. با هم. رسیدیم. با هم".
و من -این بدذاتی که من هستم- می توانم حتی از تجسمت بالا بیاورم ... اوغ غ غ غ غ غ ...
تو به دنبال کسی هستی که بتوانید همدیگر را دوست بدارید.
***
من ... به دنبال کسی می افتم که دلم را ببرد ... پدرم را در بیاورد ... خوابم را از من بگیرد ... به من گوش نکند اگر حوصله ندارد ... به من توجه نکند وقتی زیبایی های دیگر هستند ... و هیچوقت معلوم نیست کدام جهنم دره ای است ...و من با احتمال یک تلفنش ۵ ساعت بنشینم و زل بزنم به گوشی تلفن و آخرش هم خودم زنگ بزنم ... و کوچکی ها و بی ظرافتی هاو زشتی هایم را ببیند حتی بی اینکه مجبور باشد دوستشان بگیرد ... و زیبا باشد و هیجان انگیز باشد و تازه باشد و باهوش باشد و خواستنی، در چشم من ...
من به دنبال کسی می افتم که وقتی می آید قلبم تند تند بزند ... و ادرنالین ام چنان بزند بالا که اطرافیان همه استفراغشان بگیرد و بزنند به چاک ... کسی که نگاهش نه به من ... که به قول آنها که حرفهای گنده می زنند به افق های دیگر باشد ... چیزهایی که من نمی توانم جزیی ازشان شوم ...
همان کسی که اطرافیان مهربانم فکر می کند که خرم کرده است و آن نیست که من می پندارم ... و از خریتم سرخورده و مایوس شوند ... و بیفتند به ترحم ورزی ... و من حالم ازشان به هم بخورد. و بمانم با خودم.
و خُب من هی سعی می کنم خودم را بهتر کنم ... کمی خوش قیافه تر ... کمی باسوادتر ... کمی دوست داشتنی تر ... خواستنی تر ...و بدتر خراب می کنم ... و چیز مسخره ای می شوم که نه شتر است با آن نخراشیدگی طبیعی اش و نه مرغ با آن اهلیت مورد پسندش ... و باز می شوم همانی که هستم ... خوصله سر ببر و بیمزه. و حتی خودم هم اصلا نمی توانم خودم را قانع کنم که او ممکن است بتواند دوستم بدارد ... و آخرسر باز خودم می شوم و می زنم زیر همه چیز.
من افسارم دست آن است که دوستش میدارم ... همانی که به قول شاعر اول «آنی» دارد ... و به قول شاعر دوم "خطی" و "خالی" دارد ... و به قول بازم یک شاعر دیگر "کنج دهانی" و "خال لبی" و "مویی و میانی".
***
بهت نگفته بودم که دوستت دارم؟
گفته بودم.