|
|
This blog is now located at http://leilaye-leili.blogspot.com/. You will be automatically redirected in 30 seconds, or you may click here. For feed subscribers, please update your feed subscriptions to http://leilaye-leili.blogspot.com/feeds/posts/default.
|
|
غربت
یعنی
به دنبال ِ کسی گشتن
و همه را شبیه او دیدن
و به همه لبخند زدن
و پیش ِ همه بغض کردن
و باز
و همیشه
به دنبال او گشتن
عليرضا روشن
|
مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات
روی میزت راه می دهی؟
میشود وقتی مینویسی
دست چپت توی دست من باشد؟
اگر خوابم برد
موقع رفتن
جا نگذاری مرا روی میز!
از دلتنگیت میمیرم.
وقتی نیستی
میخواهم بدانم چی پوشیده ای
و هزار چیز دیگر.
عباس معروفی
|
مزاحم شما شدم
می دانم !
تنها چراغ را روشن می کنم
گل ها را در گلدان می گذارم
پنجره را باز می کنم
و بعد می روم ...
سنت اگزوپری
Source: GOODER
|
Wednesday, April 21, 2010
از یکی از نوشته هایم دلگیر است.
و خاموش.
***
می پرسم: "با من، قهری؟"
می نویسد:
گله از تو حاش لله نکنند و خود نباشد
مگر از وفای عهدی که نه بردوام داری
***
می گویم: "همه می روند".
یوسف هم خواهد رفت (درست یا نادرست این به من آرامش می دهد).
می گویم که این همه خوب است.
تلخ می شود: "من رفتم؟"
می گوید: "من اینجا هستم"
شرور می شود: "تو غلط می کنی که نباشی".
فکر می کنم: "آخ، می شد که نباشم!"
عجیب است که دلم هنوز برای عشوه گزی هایت غنج می زند ... چند سال است؟ ۲۰ سال؟
می خندم: "هستی". می دانم.
هستیم.
***
همه چیز می گذرد ... می رود.
من می پذیرم. من دوست می گیرم بی چشمداشتی به فردا.
تو اما ... هستی ... می طلبی ... می گیری.
***
من قطعا سعادتمند ام
از آنچه که هست ... از آن یک چیز که هست.
که مانده است.
که انگار آمد که بماند.
که می ماند.
هستی.
***
"نظر از تو بر نگیرم همه عمر تا بمیرم
که تو در دلم نشستی و سر مقام داری"
|
ديگر سراغت را از نارنج رها شده در پياله ی آب نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از ماه، ماه درشت و گلگون نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از گلدان شکسته بر ايوان آذرماه نخواهم گرفت
ديگر نه خواب گريه تا سحر،
نه ترس گمشدن از نشانیِ ماه،
ديگر نه بن بست باد و
نه بلندای ديوار بی سوال ...
من، همين من ساده ... باور کن
برای يکبار برخاستن
هزارهزار بار فروافتاده ام.
نشانی ها
سیدعلی صالحی
|
|
تنها بودم
اما بودا نبودم
و نیلوفری ارغوانی
در سینه ی بلورینم نمی تپید.
در هر زندان دنیا
زندانی ِ فراموش شده ای
و در هر گورستان جهان
عزیز به خاک سپرده ای داشتم
و تنها بودم
مثل ماه
که کوتاهتر از تنهایی من
دیواری نیافته بود.
عباس صفاري
|
اینروزها ...
ای گنج نوشدارو بر خستگان گذر کن
مرهم به دست و ما را مجروح می گذاری
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را
که این عمر طی نمودیم اندر امیدواری
***
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
ز هر خون دلی سروی برافراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت
***
نور، تویی
سور، تویی
دولت منصور، تویی
مرغ که طور، مرغ که طور، تویی
خسته به منقار، خسته به منقار، مرا
یار، مرا
غار، مرا
***
بنگر به جهان، بنگر به جهان، چه طرف بربستم؛ هیچ
وز حاصل عمر، وز حاصل عمر، چیست در دستم؛ هیچ
***
شیوهی نوشین لبان، خدا خدا
چهره نشان دادن است عزیز من
پیشهی اهل نظر، دیدن و جان دادن است
پیشهی اهل نظر، دیدن و جان دادن است
پیشهی اهل نظر، دیدن و جان دادن است
|
مرا چه باک زباران
که گیسوان تو چتری گشوده اند
مرا چه باک ز مرگ
که بوسه های تو پیغام های قیامند
بدرودهای تو
تکرارهای سلامند !
نصرت رحمانی
|
پيش از ظهرها ، بر صندلی ننويی خالی ام
به اتفاق چند زن می نشينم
و خاطر جمع به آن ها نگاه می كنم و می گويم :
"در من كسی است كه نمی توان به او دل بست"
برتولت برشت
|
Wednesday, April 14, 2010
تو ماه را
بیشتر از همه دوست می داشتی
و حالا
ماه هر شب
تو را به یاد من می آورد
می خواهم فراموشت کنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی
از پنجره ها پاک نمی شود
رسول یونان
|
دنیا کوچک تر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچکس اینجا گم نمی شود
آدمها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف
آنچه بر جا می ماند
رد پایی است
و خاطره ای که هر از گاه
پس می زند مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را
عباس صفاری
|
اگر مرا دوست نداشته باشی
دراز میکشم و میمیرم
مرگ
نه سفری بی بازگشت است
و نه ناگهان محوشدن
مرگ
دوست نداشتن توست
پایین آوردن پیانو از پله های یک هتل یخی
رسول یونان
|
چقدر گل كردهام
من كه چوبِ خشكي بودم
آه
تو پيچيدهاي بر من
نيلوفرم
شهاب مقربین
|

من بیاموز
چگونه عطر به گل سرخش باز می گردد
تا من به تو بازگردم
مادر!
به من بیاموز
چگونه خاکستر،دوباره اخگر می شود
و رودخانه،سرچشمه
و آذرخش ها،به ابر
و چگونه برگ های پاییز دوباره به شاخه ها
باز می گردد
تا من به تو بازگردم
آنگه که صدای تو را می شنوم
می پندارم
که می توانم دیگر بار از تو شعله ور شوم
و بر مدخل کشت زارانت،
بارها و بارها جان دهم
اینجا هر انچه برای من آزار دهنده است
یافت نمی شود.
مرا آن خیابان هایی می آزارد
که دیگر باز نخواهند گشت
و چهره هایی که چهره هایی دیگر پوشیده اند.
و داستان های عاشقانه ای که ندانستم
چگونه آن ها را بزیم
و نتوانستم آن ها را چونان مومیایی
درون صندوق های پنهان خاطرات
نگاه دارم
پس آنان نیمه جان
در اعماق روانم سرگردانند
و من بیهوده می کوشم
که آن ها را کاملا از یاد ببرم
یا به تمامی به یاد بسپارم.
به راستی آیا من آن یار را
دوست داشته ام؟
از دست داده ام؟
آیا ممکن بود ،من کودکانش را به دنیا بیاورم؟
آه...مرا آن تابوت هایی شکنجه می کنند
که یکباره،در جشنی بزرگ
به خاکشان سپردم
بیمناک،براین گمان
که همه چیز در آن ها مرده است
و هرگز و هرگز ندانستم
که مدفون شدگان در تابوتها
براستی مرده بودند یا نه زنده بودند؟!
زیرا من در تابوت ها را استوار کردم
و روزگاری است که
کار تمام شده است!
هر آنچه مرا می آزارد
پیکری مه آلود دارد
و گلوله ای که به سویش می گشایم
آن را می درد
و تعویذ هایش برایش
سودی ندارد.
هر آنچه مرا می آزارد
در حاشیه ی حضور،پنهان است
ودر کناره ی وهم
با حقیقت خویش حاضر است
و مرموز بر کناره های زخم ناشناخته و ژرف
ایستاده است
زخمی که من،خود،آن را برای خویشتن
با خنجر ابداع کرده ام
و بر آن حروف نخست نامم را
کنده ام
چونان که بر درختان بادام و انجیر
در روزگاران گذشته به یادگار
می کندم.
رخسار یاران گذشته
چهره به چهره
به سان اوراق دفتری در باد
از برابرم به سرعت می گذرند
هرگز نخواهم گذاشت
آتش
در کناره هایش در گیرد.
غمنامه ای برای یاسمن ها
غاده السلمان
|
پدرش و من به اسم نمی خوانیمش ... صدایش می کنیم : «بهترین پسر دنیا»
و می نشینیم و برای هم با شوق و ذوق از کارهایی که می کند تعریف می کنیم ... در حالی که هر دو با او هستیم و هر دومان می دانیم که دیگری می داند ... اما چند باره بارگو کردنشان لطفی دارد ناگفتنی ... و این در حالی است که وروجک مهربان و دوست داشتنی همانجا به همان کارها مشغول است.
موجود عجیبی است پسرک ... دلربا ... مهربان ... آرام ... و به طور نگران کنننده ای مستقل!
دل من را از عشقی پر کرده است که فکر می کردم هرگز دوباره تجربه نخواهم کرد.
فکر کردم بگویمش، سرچشمه ی شادی هایم را.
یکی از عکس ها درست پیش از اینست که موهایش را بزنم .
|

تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم ...
رسول یونان
|
بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و میکشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت...
- حسین پناهی
|
زمان قطره قطره از ميان انگشتهايم مي چکد. مثل دانه هاي شن از ميانه ي ساعت شني. در پنجه هاي ديو روزمرگي اسير شده ام. سر کار مي روم و خانه مي آيم. به تکرار. به توالي. هر جا که هستم ديو جلويم مي نشيند و دندانهايش را به من نشان مي دهد. من از آدمها ... از مهماني ها ... از گردهمايي ها ... از تئاتر و سينما و کنسرتها ... من از آدمها فراري شده ام. مي گويم: «که چه؟». ديو مي خندد.
فکر مي کنم: «چطور از دستش فرار کنم؟» ديو در آينه به آرامي نگاهم مي کند. مي داند که من مرد ميدانش نيستم.
من هر روز خواب مي بينم که شيشه ي عمر ديو را در دستم گرفته ام و بالاي سرم برده ام و مي خواهم که بر زمين بيندازمش و بشکنمش ... و از خواب مي پرم. بالاي سرم روي لبه ي تخت نشسته است. شيشه ي عمر من در دست ديو است. در دستش گرفته است و فشارش مي دهد. من شانه بالا مي اندازم ... ديو هم.
۴ سال این را نوشته بودم.
فکر می کنم دلیل هر چیز را باید نه در بیرون که در خود جستجو کرد.
برایت نگفتم ...
دیو هنوز اینجا ست ... با دستانش خالی.
|

ورقی فرض كن
یک روی در تو
یک روی در یار ,
یا در هر که هست
آن روی که سوی تو بود , خواندی
آن روی که سوی یار است هم بباید خواندن
مقالات شمس
|
این یادداشت را در فوریه ی سال ۲۰۰۶ نوشته ام
سعي مي کنم چيزها را بپذيرم همانطور که هستند. آدمها را ... شهرها را ... و روزها را. آسان نيست. باور کن.
شايد به طول يک زندگي زمان لازم است تا جاي خودم را پيدا کنم. جايي را که احساس مي کنم بايد باشم ... و - الان گمانم که- هستم. شايد ... اما چندين زندگي لازم است تا بپذيرم و دوست بدارم و مدارا کنم. که نگاه کنم بي آنکه آلوده شوم. تا خودم باشم. جدا از همه. از همهمه.
حالا در این روز گرم و زیبای تابستانی تورنتو ... در خانه نشسته ام و یوسف مثل گنجشکی دورم جیک جیک می کند ... تنها هستم ... همیشه تنها هستم ...
و فکر می کنم که شاید بیش از هر زمان دیگری ... بیش از انکه فکر می توانستم بکنم به آنچه در اینجا خواسته ام نزدیک ... و از آن دورم.
گاهی برای چیزی که به دست می آوریم هزینه ی زیادی می پردازیم ... و با خود فکر می کنیم که آیا این همه ارزش آن را داشته است ...
سالها می گذرند تا به آن نقطه برسیم که بدانیم که هر آنچه هست باید باشد..
می دانم. می پذیرم.
|
یخ آب می شود
در روح من
در اندیشه هایم
بهار حضور توست
بودن توست
مارگوت بیکل
|
در خانه ام را می زنند
میهمان ها
رفتگرها
نشانی گم کرده ها
کودکان
همه
هر کسی جز تو
عليرضا روشن
|