سرخط

نامه بر





  • February 2002
  • March 2002
  • April 2002
  • May 2002
  • June 2002
  • July 2002
  • August 2002
  • September 2002
  • October 2002
  • November 2002
  • December 2002
  • January 2003
  • February 2003
  • March 2003
  • April 2003
  • May 2003
  • June 2003
  • July 2003
  • August 2003
  • September 2003
  • October 2003
  • November 2003
  • December 2003
  • January 2004
  • February 2004
  • March 2004
  • April 2004
  • May 2004
  • June 2004
  • July 2004
  • August 2004
  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • September 2007
  • October 2007
  • November 2007
  • December 2007
  • January 2008
  • February 2008
  • March 2008
  • April 2008
  • May 2008
  • June 2008
  • July 2008
  • August 2008
  • September 2008
  • October 2008
  • November 2008
  • December 2008
  • January 2009
  • March 2009
  • April 2009
  • May 2009
  • June 2009
  • July 2009




    • Wednesday, July 1, 2009

    بازی بچه ها در عراق


    آه اگر آزادی سرودی می خواند
    کوچک
    همچون گلوگاه پرنده یی ،
    هیچ کجا دیواری فروریخته باقی نمی ماند


      Tuesday, June 30, 2009




    در این کوچه هایی که تاریک هستند
    من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم
    من از سطح سیمانی قرن میترسم

    من در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو بیدار خواهم شد
    و آن وقت حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
    حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد


      Sunday, June 28, 2009



      Friday, June 26, 2009

    LEFT & RIGHT



    وضعیت ایران با توجه به موقعیت جغرافیایی اش، شرایط مذهبی اش، تاریخش، یا نمی دانم اصلا به چه خاطر همیشه از هیچ فرمول تا حالا کشف شده ای پیروی نمی کند:

    با توجه به اعتراضات فراگیر مردم در سراسر کشور و تحوه ی عملکرد سرکوبگرانه ی رژیم:
    - اسراییل پر و پا قرص ترین مبلغ «لزوم کمک به مردم ایران» است
    -سناتورهای امریکایی (که ته همه شان معلوم است به کجا بند است) برای کمک به مردم ایران تبلیغ می کنند.
    سران جی-۸ به طرفداری ملت ایران، دولت را تحت فشار میگذارند.
    -اتحادیه اروپا برای کمک به آزادیخواهان ایران، از به رسیمت شناختن دولت سرباز میزند
    - استرالیای ضد مسلمان راست راست راست در سفارتش را به روی ملت زخمی باز می کند
    -استیون هارپر اسراییل دوست که از خق و حقوق مسلمانان خودش در موج آنتی تروریزم در امریکای شمالی دفاع نمی کند و بدترین مواضع را در این خضوض دارد از اصلاحطلیان ایرانی دفاع می کند
    -همه ی کشورهایی که در خصوص جنایات امپریالیزم در خاور میان و در امریکای لاتین ساکتند اینجا جلودار دفاع از حقوق ایرانیان شده اند
    - چین و روسیه و هر کشوری که در سیاست خارجی در تضاد با امریکاست از احمدی نژاد حمایت می کند.
    -فلسطینی ها که از مظلومترین ملت های جهانند از احمدی نژاد طرفداری می کنند ...


    اگر ایرانی نبودم، اگر خصوصیات دولت کنونی ایران و سیستم حکومتی ایران را نمی دانستم، اگر تا این جد از سیاستهای داخلی و خارجی اسراییل بیزار نبودم و نمی دانستم که اهدافش در خاور میانه چی هست، اگر نمی دانستم امریکا با حمله به عراق و به خاک سیاه نشاندن منطقه با سیاستهای جنگ طلبانه اش در چاهی افتاده است که لااقل ۱۰ سال وقت لازم دارد که از بیرون بیاید، و وقتی بیای همان قلدر زورگویی ی شود که به کار همه جهان کار دارد و تا در جایی سیستم به سمت سوسیالیزم تمایل پیدا کند لشکرش را راه می اندازد و به آنجا حمله می کند ... اگر نمی دانستم که سیاستهای خارجی احمدی نژاد و خامنه ای -همانند صدام- چه فراوان آب به آتش راستهای همه ی جهان ریخته است ... و اگر نمی دانستم نفت به چه کار می آید ...
    شاید باور می کردم که امریکا مصلح جهان است و اروپا مرکز تمدن آن ... واینها می خواهند ملتم را نجات دهند ... هه!
    اینجور مواقع چی می گفتیم: نصیب کفتارها شدیم مادر!


      Tuesday, June 23, 2009

    هم برای آشپزباشی و هم برای نارنج ...
    این شعر دلیل نام پسرک من است که "یوسف" است ...
    و "ارغوان" نام دختری است که هنوز ندارم ...

    و این چه حال و هوای ارغوانهای بر زمین افتاده و یوسفان دربند را دارد ....در این روزها ...

    listenShoqe-Yusof.wma



    باز شوق یوسفم دامن گرفت
    ای دریغا نازک آرای تنش
    ای برادرها! خبر چون می‌برید؟
    یوسف من! پس چه شد پیراهنت؟
    بر زمین سرد، خون گرم تو
    تا نپنداری ز یادت غافلم
    داغ ماتم‌هاست بر جانم بسی
    ای دریغا پاره دل جفت جان
    در بهار عمر ای سرو جوان
    ارغوانم! ارغوانم! لاله‌ام!
    آن شقایق رسته در دامان دشت
    نغمه‌ی ناخوانده را دادم به رود
    چشمه‌ای در کوه می‌جوشد من‌ام
    از نگاه آب تابیدم به گل
    پر زدم از گل به خوناب شفق
    آذرخش از سینه‌ی من روشن است
    هر کجا مشتی گره شد، مشت من
    هرکجا فریاد آزادی منم

    پیر ما را بوی پیراهن گرفت
    بوی خون می‌آید از پیراهنش
    این سفر آن گرگ یوسف را درید!
    بر چه خاکی ریخت خون روشنت
    ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو
    گریه می‌جوشد شب و روز از دلم
    در دلم پیوسته می‌گرید کسی
    بی جوانی مانده جاویدان جوان
    ریختی چون برگ‌ریز ارغوان
    در غم‌ات خون می‌چکد از ناله‌ام
    گوش کن تا با تو گوید سرگذشت
    تا بخواند با جوانان این سرود
    کز درون سنگ بیرون می‌زنم
    وز رخ خود رنگ بخشیدم به گل
    ناله گشتم در گلوی مرغ حق
    تندر توفنده فریاد من است
    زخمی هر تازیانه پشت من
    من در این فریادها دم می‌زنم



      Monday, June 22, 2009

    چه گفت خاتمی در سخنانش در میان مردم؟

    ..." در ابتدای غروب هستیم و من صبح را آرزو می کنم "...

    دوستش دارم آقای خاتمی را ... ولی دلم می خواهد بگویم که این انتهای یک روز نیست ... این سالهاست که شب است و شب روی همه مان را عین غبار پوشانده است ...
    که دیگر تحملمان از سیاهی تمام شده است ...

    شب مثل شب شریر است
    در شب شرارتی است که من گریه می کنم
    و صبح بر صداقت من رشک می برد
    از این هم تاریکتر؟ چند سال دیگر؟ چند ما؟ چند روز؟


      Saturday, June 20, 2009

    ۳۰ خرداد سال ۱۳۶۰

    مجموعه مقالات و خاطرات زندان مینا انتظاری



    برگی از تاریخ: (البته برای به خاطر آوردن آن من در نت گشتی زدم ... ۲۸ سال زمان کمی نیست ...)

    این را برای این اینجا می آورم که بگویم خامنه ای و دستگاه سرکوبش به این امید به سرکوب مردم پرداخته اند که با براه انداختن حمام خون بار دیگر جنبش را در نطفه خفه کنند ... همانطور که در سالهای ۵۸ تا ۶۰ کردند ...
    چه باید کرد؟




    سی خرداد ۱۳۶۰ آغاز سرکوب نهايی جنبشی انقلابی بود که در سال ۱۳۵۷ موفق شد رژيم شاه را سرنگون کند. بدنبال درگيريهای درونی رژيم بر سر چگونگی سرکوب جنبش مردم و بدنبال برکناری بنی صدر رييس جمهور وقت، مقاومت مردم برای مقابله با سياستهای سرکوبگرانه رژيم بالاخره در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ به شکست انجاميد

    چند نکته: روز۲۶ يا ۲۷ خرداد ۱۳۶۰ خبری بطور گسترده در تهران پخش شد که سازمان مجاهدين روز ۳۰ خرداد تصميم به تظاهرات در چهارراه مصدق گرفته است. اين تظاهرات بدنبال فراخوان به تظاهرات جبهه ملی بود که درروز ۲۴ خرداد انجام گرفت و جمعيتی که در جلو لاله زار در خيابان انقلاب جمع شده بود با حمله حزب الله روبرو شده و قبل از اينکه بتوا نند حتی ۵۰ نفر را به گرد هم جمع کنند با حمله اوباشان حزب الله که به قمه و زنجير مسلح بودند تار و مار شدند.

    شعار مردم در ۳۰ خزداد ۱۳۶۰ این بود: «حزب چماق بدستان بايد بره گورستان»

    بعد از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ صد ها نفر از دستگير شدگان بدون محاکمه تيرباران شدند و در روزهای بعدی با اعلام اينکه هر کسی که در خيابان دستگير شود بايد در همانجا کشته شود و احتياج به محاکمه ندارد، دسته دسته به جوخه های اعدام سپرده شدند. رژيم در روز ۳۱ خرداد با اعدام سعيد سلطانپور و محسن فاضل که از ماهها قبل در زندان بودند نشان داد که سرکوب نهايی جنبش مردم را آغاز نموده است. روزنامه اطلاعات عکسهای دختران جوانی را به چاپ می رساند و بدون اينکه هيچ اسمی منتشر کند از پدر و مادرهايشان می خواست که با شناسنامه عکس دار برای تحويل جنازه فرزندانشان بروند. اين نشان می داد که رژيم بدون اينکه حتی ازهويت حقيقی اين دستگير شدگان آگاه باشد آنها را در محاکمه های چند دقيقه ای بر طبق اصول عدالت اسلامی محارب شمرده و اعدام نموده است.

    رژيم جمهوری اسلامی موفق شد با سرکوب وحشيانه و با اعدام بسيار افرادی که رژيم پهلوی نتوانسته بود بکشد و با قتل عام هزار ان نفر ديگر که دردوران انقلاب به مبارزه روی آورده بودند به سرکوب جنبش بپردازد


      Saturday, June 13, 2009

    من همچنان فکر می کنم که حرکت گروهی مردم برای رای دادن به موسوی اشتباه نبود ... این یک تودهنی گروهی است به سیستم ... نه فقط به احمدی نزاد ... که به شخص خامنه ای ...

    جوانترها شاید به یاد نیاورند ولی بعد از مرگ خمینی وقتی خبرگان خامنه ای را که تنها یک حجت الاسلام بود و نه مرجع تقلید بود و نه هیچ ، به رهبری برگزیدند و یک شبه آیت الله و چند روزه مرجع تقلید شد جیرت همگانی از این کمتر نبود ... تنها در آن زمان امکان سخن گفتن نبود ...

    با رای ندادن حتی این هم حاصل نمی شد ... رای ندادن به نظر من مثل حرکت جمهوری اسلامی است در تحریم مسابقات ورزشی با اسراییل ... نفی چیزی که وجود دارد ...
    می شود فقط روبرگرداند و وانمود کرد که حریف، حریف نیست.
    نه. هست.
    اسراییل وجود دارد ... یک کشور است و دولتی و قانون اساس ای دارد ... حتی اگر من نپسندم ... و رژیم جمهوری اسلامی وجود دارد و اگر در هر لحظه ای بشود چماقش را از دستش گرفت و بر سر خودش کوفت نباید کوتاهی کرد.
    انتخابات دیروز هرچه بود، گامی به عقب نبود.

    حالا مشروعیت نظامی که هیچ چیزش مشروع نیست باز هم بیشتر سیلی می خورد ...


      Friday, June 12, 2009

    بیست و دوم خرداد ۱۳۸۸

    چند ساعتی ست که پای کامپیوترم ... و آنقدر دلخورم که هر چی می نویسم شکل بد و بیراه می گیرد و بوی یاس و مرگ می دهد ...

    پانویس:اینها هم مثل صدام تا امریکا/اسراییل را به خاک وطن نکشند و از ایران افغانستان/عراق ی دیگر نسازند دست برنمی دارند ... احمدی نژاد می خواهد نامی برای خودش در تاریخ بسازد گمانم: «مسلمانی که به اسراییل حمله کرد» ... قیمت نشر این فصل تاریخ را ملت پرداخت خواهد کرد ....

    پانویس دوم: حسم نسبت به آنچه اتفاق افتاد در ایران مشابه حسم بود به این عکس و ماجرایش ... چیزی فرای تحمل
    با اینکه تحمل نگاه کردن به این عکس را ندارم اینجا می گذارمش تا یادم نرود.




      Saturday, June 6, 2009

    ۵

    من چرخ می زنم میان چهره ها که دوست گرفته ام ... روز به روز ... و در عجب می مانم که هر چه هست بوی تو را می دهد ... که بعد از تو هر چه هست به تو آغشته است ...
    ... و درد ...

    ***

    می دانی ... باید آن را در خون خود داشت ... سیاهی را و سپیدی را... غم را و شادی را ... خنده و گریه را... همزمان.
    یا می فهمی اش یا نمی فهمی اش ...می دانی اش یا نمی دانی اش ... تمام.
    هست آنکه از کنارش می گذرد بی هیچ تقلایی ... بی هیچ تردیدی ... آن که نمی بیندش، نمی خواهدش، نمی داندش ...

    ***

    این؟ ...

    ***

    با این همه من همیشه همه چیز را و همه کس را همانطور که هست پذیرفته ام ... هه! چه فرقی می کند. من سلام می کنم و لبخند می زنم و با لحنی ساده دلانه کلامی طنزآلود می گویم و می خندانم و می خندم ... و چیزی به سختی سنگ درم آب می شود. و من در حسرت می مانم که :«همه چیز کی و چرا و چگونه تا به این حد سخت شد؟»

    و تو؟


      Thursday, June 4, 2009

    ۴

    می روی.
    نصفه و نیمه و شکسته هر آنچه را که بود ... که هست را می گذاری و می روی.


    تو در را پشت سرت می بندی ... بی نیم نگاهی به پشت سر ....
    می ترساندت ... یا غمگینت می سازد ... یا خشمگین ... یا دلشکسته ... نمی دانم.
    تو روبرمی گردانی ... از شکست است که می پرهیزی؟ -در مفهوم عامش ... از تنها ماندن در میان میدان بازی می ترسی؟ ... از راه به جایی نبردن می ترسی؟ ... شاید خسته ای ... شاید بیش از آنکه من فکر می کردم دلزده ...

    از خودت رو می گردانی ......و به شکلی شگفت آور هر روز از همان روز آغاز می شوی ...
    و داستانی تازه از ابتدا آغاز می شود ... داستانی که از ابتدا بار هراس تمام راه های نیم رفته و به مقصد نرسیده را در خود مستتر دارد ... داستانی پر از هراس بی بار و بری ... هراس وانهادگی ....
    داستانی نو . نه فصلی نو بر آنچه رفته است ... نه ... همه چیز از اول.

    مانند زنی که به هنگام هر عشقبازی وانمود می کند که باکره ست ... و ان رمزها و رازها را که از آمیزش گذشته آموخته است از خودش - و بیش از همه از خودش- پنهان می کند ... به دنبال تصویر دخترک جوان و دست ناخورده... که دیگر نیست ... و نه تازگی طرد و وحشی دخترک جوان را به لحظه می دهد و نه رسیدگی ابدار و شورانگیز زنی را که می تواند باشد ...

    انسان نصفه نیمه
    انسان شکسته بسته
    عروسک کهنه ی بازی های دیروز



      Wednesday, June 3, 2009

    ۳

    عجیب نیست؟ که در بین این همه چیز که هست ... با من هست و با تو هست و در با هم بودنمان ... این همه چیز که از فراز این همه چهره ی بی نشان من را و تو را به هم می رساند ... این تفاوتهای ما است که با گذشت زمان به بار می نشیند ... نه ... تفاوت نه ... این کلمه کفایت نمی کند برای آنچه که می رود... یک چیز دیگری هست ... چیزی که طعمی از جنس درد با خود دارد ... چیزی از جنس فاصله.

    فاصله.

    فاصله مثل یک درخت جوان رشد می کند ... و ما روی شاخه های آن می نشینیم و در جهانی از تفاوت که از هر طرف گسترده ترمی شود روز به روز از هم دور می شویم ...بی اختیار ... تسلیم ... به تلخکامی.
    عاشق و تلخکام.

    تلاش بیهوده ست. باید پذیرفت. باید پذیرفت و زیر همه چیز زد و رفت. باید جوان بود و سرکش بود و نترس بود و بی مدارا ... باید سر جنگ داشت ...
    پذیرفتن چیزها -به همان صورتی که هستند- جسارت می خواهد ... تمام کردن چیزها و رها کردنشان و پشت سرگذاشتنشان جسارت می خواهد ... شاید همانطور که امید به تغییر دادنشان به کَمَکی حماقت نیازمند است ... و عافیت طلبی. نشان از هراس دارد ... و تلاش برای ماندن و چنگ زدن. مانند دل دل زدن ماهی که از اب بیرون افتاده است ...
    خورشید هیچوقت از مغرب طلوع نخواهد کرد ... هیچوقت.

    ***

    و تو در تاریکی می نشینی ... تنها. و سیلاب همه چیز را با خود برده است. و تو می مانی و ناتوانی ات در به دست آوردن سررشته ها که برای همیشه از دست رفته اند ... و می دانی ... و دانستن این همه هیچ دردی از دردهایت را درمان نمی کند ... و گریزناپذیری آنچه می رود زارت می کند ... زار .... و زرد می شوی و تلخ می شوی و ناجور می شوی ...

    چند بار ... چند بار ... چند بار ...

    ***

    یادها از خاطر نمی روند و تلخی در گوشه ی دهان جا خوش کرده است و بیزاری ... بیزاری.

    چگونه می شود دل بست ... دل داد ...ماند ... رفت؟ ... بیــــزار.


      Tuesday, June 2, 2009

    ۲

    از یاد می بریم. همیشه از یاد می بریم.
    آن چیز که بوده است، بوده است و آن چیز که نیست، نیست. چه جای انکار می ماند ...

    می شود اما چیزها را جایی ... جای مقبولی دفن کرد و گاه گاه - مثلا شب جمعه ی آخر سال- سری بهشان زد ... و گلی روی سنگ قبر خاطره ای*.
    می شود آنچه را که گذشته است ... تا آنجا که بوده است ... به این دلیل که بوده است ... هرچند کوتاه ... هر چند ناتمام ... بی هراس از اینکه تمام شده است ... دوست گرفت ... دوست داشت ... و بعد روبرگرداند. و رفت.
    می شود پروا نکرد. می توان در چشمهایش نگاه کرد ... مستقیم. و گفت سلام.
    می توان در خیابان دیدش و دستش را برای لحظه ای فشرد و پرسید: «خوبی؟» (و آشفته با خود فکر کرد: "این فشار دست پیشترها می توانست مرا دیوانه کند ... ") و به آرامی تلخی لبخند را فرو برد.
    می شود روز تولدش برایش اگر نه هدیه ای یا حتی نامه ای که ایمیلی فرستاد که: "آی آی ی ی ی ... به دنیا آمدی ها ... آخر" ...

    پرهیز؟ ...از دیگری؟ ... بیزاری؟...از خود؟...

    ***

    گاهی فکر می کنم شده ام قبرستان آنها که دوستشان داشته ام ...
    نه.
    سطل زباله.