خوب الان ساعت هشت و سی و نه دقیقه است و من در محل کار جدید بین کوهی از نقشه و مشخصات فنی و صورتجلسه های جلسات مکرر نشسته ام ... ساعت ۹ یک جلسه ی چند ساعته دارم با همه ی مشاورین و روسای شرکت و فلان و بهمان ... گرداندن جلسه هم به عهده ی من است ... و ای خدا اصلا حوصله ندارم. این همه جزئیات ... این همه نکات فنی.
شیطونه می گه ...
*** در رخوت مطلق زندگی می کنم. نه هیچ گونه حرکت اجتماعی می کنم ... نه جمعی ... نه خانوادگی ... نه دوستانگی ... نه عاشقانگی ... نه ورزشکارانگی ... وقتم روی یک مبل سرخ رنگ می گذرد ... قُمبلی که روی سینه ام خرخر می کند ... و تصاویر بی معنا و احمقانه ای که روی صفحه ی تلویزیون می گذرند .... و انگار هیچ چیز نمی تواند مرا از این رخوت در اورد ... حتی تو!
***
یکی پس گردن شیطونه ... یک جرعه قهوه/کاپوچینو برای بیدار شدن ... چند وقت دیگر می توانم اینطوری کار کنم؟
به رشید می گویم: من نمی دانم این الاغها اصلا برای چه به من حقوق -آنهم اینقدر!-۰می دهند ... من اصلا از دنیای کانستراکشن (!!) بیرونم به خدا ...
***
ابلوموف از طبقه ی خورده بورژوا ملقمه (ملغمه!!) ی مسخره ای می شود مثل من.
دو سال طاقت فرسا در پیش رو دارم و یک برج دوقلوی بیست طبقه. یک چیزی در من همیشه اشتباهی است.
***
خوب. من یکهفته ام شد در کار جدید. نمی دانم کار درستی کرده ام یا نه ولی مسئولیت چندین برابری را پذیرفتم آخر ... برای یک مشت دلار گمانم.
کار جدیدم چیزهای خوبی دارد. برای اولین بار محل کارم در یک جای باحال تورنتو قرار دارد و من صبحها یک اتوبوس و مترو سوار می شوم و می توانم در تمام راه زل بزنم به مردم. مردم از روزی ۲۳۰km رانندگی. ظهرها از شرکت می زنم بیرون و در شلوغی راه می روم ... اگر که این جلسه های مزخرف و پشت سر هم بگذارند ... کار کردن در کورپوریشن. باز هم لعنت بر کسی ... بر جریانی که مرا تشویق کرد مهندسی بخوانم ... بابا من ریاضیات و ادبیاتم خوب بود ... و بیشتر از همه ورزشم! چه ربطی دارند اینها به کار در این غولهای برجساز ... اما خوب ادبیات خواندن که از کاراکتر شخصی(و البته) طبقاتی من بر نمی آمد ... ما که باید از دست خانواده فرار می کردیم که حمایتمان نکنند ... که هراس ها وباید ها و نبایدهایشان را در مغرمان فرو نکنند -به اسم آینده نگری- ... ثابت می کردیم که می شود امروز برای امروز زندگی کرد ... باید خرج خودمان را می دادیم ... «خودمان» خیلی هم ولخرج و بی حساب و کتاب زندگی می کند ... تنها هم که بودیم ...و قرارمان هم بود که تنها بمانیم.
... جامعه شناسی و علوم سیاسی را در ۱۸ سالگی دوست داشتم ... اما در ایران سال ۶۴ جایی نداشت. هه! علوم سیاسی در زمان جنگ! در زمان رفسنجانی. (یادم می آید که بهترین گزینه ی انتخاب دور گذشته رفسنجانی بود و دوستانم بهش رای می دادند نمی دانم بخندم یا گریه کنم) ... من خاتمی را هنوز دوست دارم اما حس اصلاح طلبی ام تا عالیجنایات سرخ و سیاه نمی تواند برود. شرمنده.
پروژه ای که قرار است بروم در داون تاون تورنتو واقع خواهد بود ... شاید بتوانم کمی با زندگی در تورنتو قاطی شوم ... بعد از ده سال. بتوانم همینطوری سرم را بیندازم پایین و در خیابانها بی دلیل راه بروم. همچنان که در تهران.
خنده دار است که بعد از این همه سال، من هنوز در جلسه ها مثل بچه ای می مانم که اشتباهی زیر میز قایم شده است ... در سر ساختمان، با آن کلاه و کفش ایمنی هم ... هنوز به شنیدن هر چیزی می خواهم بزنم زیر خنده ... ای ای ... و قیافه ی جدی اطرافینم می تواند هنوز به سختی من را متعجب کند: اینها چطور می توانند اینقدر جدی باشند؟
خوب! هنوز می توانم متعجب شوم ... ای ای ...
یکشنبه اول اردیبهشت از خواب بیدار میشوم. از خواب بازگشت هم. برگشته ام. به تمامی.
**** سه شنبه سوم اردیبهشت پتو را روی سرم می کشم و چشمانم را می بندم. عجب! سیاهی از تو خالی است. یکدست است و تیره. آن زمینه ی تیره رنگ که جولانگاه حضور توست ... و من گاهی کافی است تا چشمانم را برای یک آن ... یک لحظه ببندم و بازگردم به آنجا که تو هستی ...اصلا تاب و تبی را در خود پناه نمی دهد. نمی ذانم در میانه ی کدام خواب ... با کدام خواب از سرم پریده ای. یکجوری می ترسم ... این چند ماه گذشته باز به حضورت عادت کرده ام ... به دلتنگ تو شدن ... به انتظار صدای تلفن.
نیستی. یکباره مثل مستی از سرم پریده ای باز. اشتباه نکنم همه ی این دردسرها از تو نیستند .... تودنت ... خواستنت ... رفتنت ... نخواستنت ... همهی حال های محالی ... گمانم این همه از حال و هوای تهران است.
امروز: سه شنبه ۱۰ اردیبهشت خنده دار است اما گمانم هر شب در یکهته ی گذشته خوابت را دیده ام. در همه ی این خوابها خاموش هستی و نگران. در همه ی این خوابها دوستت دارم ... و باز همیشه به بک دلیلی باید از انحایی که هستی، که هستیم بروم. می روم. خالی. آرام. تلخ. اما آنکه هراسان است من نیستم. در تمام روزهای هفته بلند می شوم. گربه ها را غذا می دهم. بدو بدو کارهایم را می کنم و هیچ چیز ذهنم را مشغول نمی کند. خالی. خالی. خوابهایم اما پرند از تو. از خودآگاهم رفته ای گمانم ... از ناخودآگاهم نه ... خیلی فرقی نمی کند. دیگر حضورت رنجم نمی دهم ... نه ... شاید حتی یکجورهایی لحظه ام را غنی می کند. حلا برای اولین بار به تو می گویم: می خواهم که باشی. همینجا که هستی. بمان.
****
پانویس اول: خودمانیم ها ... ۲۰ سال لازم بود تا من بتوانم به خیال کسی بگویم: بمان! آنهم ۱۰ سال بعد از رفتم خودش. این اولین درخواست «تضمین» من است از تو. از همه!
به تو می گویند که تغییر چیز خوبی ست. مزخرفاتی می گویند مثل: «چیزهایی هستند که ما خودمان از آنها مطلع نیستیم ... زندگی در وقت لازم می آید و آنها را تغییر می دهد ... و ما شاید سالها بعد می فهمیم که همه ی آنچه گذشته است به "صلاح"مان بوده است.» و از حضور نیروهایی در اطرافت خبر می دهند که تو را و زندگی ات را راه می برند شاید بی آنکه بدانی.
*** این هراس که در تو هست در من به بیزاری می نشیند. و خشم. می گویم: «من نمی ترسم.» و من می پذیرم که زمان گذشته است. که ما گذشته ایم.من تغییر را می پذیرم. که "من" باید تغییر کند ... حالا اگر نه من، که نگاه من و نحوه ی بودن من ... این منِ درمانده ی زخمی...
من تغییر را دوست می گیرم ... می خواهم که تو را جور دیگری بخواهم ...من گیج می شوم و خسته می شوم و به در و دیوار می خورم. من از تو بیزار می شوم ... و از خودم بیزارتر.
شهرم را و کارم را و دوستانم را و عشقهایم را و کتابهایی را که می خوانم را و همه و همه را ترک می کنم ... لباس پوشیدنم را ... چایی خوردنم را ... ورزش کردنم را تغییر می دهم ... کافی نیست ... و من سالها مثل یک دونده ی ماراتن بر خلاف همه چیز می دوم ... بر خلاف خودم ... نفس زنان.
*** سالها گذشته است. من در آینه به زن می خندم: «هاها! آخر عوض شدی.» و تلخکامی ام را از سرخوردگی های دخترک جوان و سرکش پنهان می کنم که از این زن آرام و خسته بیزار است. من شانه بالا می اندازم: «چاره ای نبود! باید تغییر می کردی .»
من به دوستان می خندم. به دلقک می گویم: Hopeless Romantic! و فکر می کنم نازلی با آن تصورش راجع به عاشقیت و همراهی عجب کوچولو ست ... ... من فکر می کنم: «آخر تغییر کردم.» و به دخترک زبان در می آورم. و من حس می کنم که بزرگ شده ام. آخر.
***
حالا برگشته ام. هواپیمایی سوار شده ام و برگشته ام تا همه ی آنچه که دوست داشته ام ... همه ی آنچه خواسته ام و از آن روبرگردانده و رفته ام را پیدا کنم ... عجیب نیست ... هیچ چیز همان نیست که بود ... همه چیز تغییر کرده است. همه چیز ... شاید جز من.
و من نه تو را پیدا می کنم -در این مرد جاافتاده ی خوشپوش که جای خودش را در خانه اش، در شهرش، در دوستانش، در محیط کاری اش به خوبی تعریف کرده است- نه حتی سایه ی آن دختر جوان عاشق پیشه را. می دانی شاید همه می توانند به اینکه هست ... به اینکه هستند ... به اینکه هستیم نگاه کنند و فراموش کنند که این همه چگونه شکل گرفت ... از کجا آمد و اکنون در میانه ی کدام راه است و به کجا خواهد رسید ... همه ... حتی خودت. همه می توانند فکر کنند که این همه از ابتدا معلوم بود و معین بود ... این من که هستم ... و این تو. من اما نمی توانم. تو دست مرا می گیری و من به یاد می آورم. گام به گام این راه را که ما را رسانده است به آنچه هستیم.
***
از میدان هفت تیر قدم زنان می گذرم ... به سمت خانه ... هر روز ... و فکر می کنم که چطور ما همه چیز را از شکلی که داشت انداختیم تا به این شکلی در آیند که در آمده اند ... و چگونه تلاش کردیم که فراموش کنیم.
***
آیا فراموش کرده ایم؟ پذیرفته ایم؟ رفته ایم؟
***
پشت در چیزی پاپا می کند. من پنجه هایش را که بر در کشیده می شوند می شنوم. من روبروی تلویزیون روی مبل سرخ رنگ می نشینم بی آنکه هیاهویی که بر صفحه ی آن می گذرد را بشنوم .... و وسوسه می آید. وسوسه.
خـُب ... باز هم ... لئونارد کوهن می گوید: «و باز من برمی گردم -یا برگشته ام- به Boogie Street » ...
می گوید:
O Crown of Light, O Darkened One I never thought we’d meet You kiss my lips, and then it’s done I’m back on Boogie Street
خوب است که من تورنتو هستم ... آی ی ی ی تورنتو ... «بوگی استریت»ت کجاست ...
and then it's done ...شعر را گوش کن ... نمی دانم شاید انگلیس خواندن هنوز برایت سخت باشد... من اما حس می کنم که برای فهمیدن ان به زبان نیازی نیست ...:
A sip of wine, a cigarette And then it’s time to go
و باز وقت رفتن است ...
or
O Crown of Light, O Darkened One I never thought we’d meet You kiss my lips, and then it’s done I’m back on Boogie Street
A sip of wine, a cigarette And then it’s time to go I tidied up the kitchenette I tuned the old banjo I’m wanted at the traffic-jam They’re saving me a seat I’m what I am, and what I am Is back on Boogie Street
And O my love, I still recall The pleasures that we knew The rivers and the waterfall Wherein I bathed with you Bewildered by your beauty there I’d kneel to dry your feet By such instructions you prepare A man for Boogie Street
O Crown of Light, O Darkened One
So come, my friends, be not afraid We are so lightly here It is in love that we are made In love we disappear Though all the maps of blood and flesh Are posted on the door There’s no one who has told us yet What Boogie Street is for
O Crown of Light, O Darkened One I never thought we’d meet You kiss my lips, and then it’s done I’m back on Boogie Street
A sip of wine, a cigarette And then it’s time to go
به مریم و آذین و سایـــــه که بدحالی هایم را تحمل کردند ... اگر نه بد قلقی هایم را ... که شاید نشانش را ندیدند ... و حال و هوای کافه دیپلمات در غروب یکی از روزهای عید
خُب گمانم که برگشته ام. و حالا از قرار هیچ چیز نمی تواند مرا از اینجا که هستم تکان دهد. همه چیز همان جا هست که باید باشد ... که خودم خواستم که باشد .... و تو. حالا گیرم که تکه پاره هایم جابه جا ریخته اند.
خنده دار است شاید، که اینجا نشسته ام و نوشته های قدیمم را می خوانم ... یادها را مرور می کنم ... و تو را به یاد می آورم ... برای اینکه بتوانم این لحظه را بگذرانم ... این لحظه که در آن هیچ چیز ... هیچ چیز معنایی ندارد ... و جایی ندارد ... و من باز نشانه ها را گم کرده ام. به تمامی. چیزی هست که باید به یاد بیاورم. چیزی هست که باید این همه را به یادم بیاورد. و تو را.
نیمه شب بیدار می شوم: «کی اینجا رسیدم؟» و بیدار می شوم: «خودت خواستی.» و باز بیدار می شوم. به یاد دارم که نخواستم ... «و کی همه ی این چیزها که هستند و برای خودشان جا دارند و معنا دارند و حس دارند و حوصله دارند یک به یک مثل حلقه های این زنجیر به هم در آمیختند و این لحظه را خلق کردند ... این را که من هستم؟» ... لزوم این لحظه را ... قطعیت ... حتمیت ... یا هر کوفت دیگری را که معنای این لحظه است ... چیزی که همه ی آنها که دوستشان می دارم سلامتش می دانند ... یا چیزی همسنگ آن.
می خوابم. یاد گرفته ام که دنبال جواب نگردم. یاد گرفته ام که روبرگردانم و بروم... مهم نیست کدام طرف ... کجا ... آن سمت باشد که سمت تو نیست کافی ست.
*****
می گویم: «در همه ی آن چه هست، آن چه رفته است و آنچه که هرگز نبوده است نقش من چیست؟» شاید همین که من زشت هستم ... و ناهنجار هستم ... و به معتقدات تو بی اعتقادم ... به خدایت ... و به آنچه که تو را به همه ی این تصویری که در اطرافت ترسیم شده است تا معنای تو را کامل کند متکی می سازد... ناهمسازی خانواده ام ... که هیچ یک از آدمهایش به آدمیزاد -از آن دست که تو تعریف می کنی- نمی مانند ... خاستگاه طبقاتی ام ... شخصیت پسرانه و زمخت و نخراشیده ام. خودم از طنین صدای خودم جا می خورم. نوعی آرامش بی قید ... از خودم می پرسم: «هاه! بالاخره!» به سمت تو می چرخم. تو هیچ نمی گویی. با نوعی ناآرامی تلخ پشت فرمان جابه جا می شوی. بی قرار. خاموش. رنگ و رویت عجیب تیره است. چیزی در تو هست که با آن آشنا نیستم و بی قرارم می کند. چیزی جدید ... و دوست داشتنی. تلخ.
می گویم: «من شبها خوب می خوابم ... باید خوب بخوابم ... چرا که این، انتخاب توست.» شانه بالا می اندازم ... من رفتنت را پذیرفتم. همین.
می پرسم: «چطور می توانیم اینقدر ... تا اینجا غمگین باشیم ...» به این چهره ات عادت ندارم. بیتابم نمی کند ... یا بی قرار ... غمگینم می کند. خدایا کی همه ی چیزها ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ بار سنگین تر شدند ...و خاکستری تر. در میانه ی این لحظه که به شدتی باور نکردنی از حسی دردناک، از چیزی به یکدستی و ضخامت غم، in its abstract meaning تاب بر داشته است، مکث می کنم: «هه! خودت را توجیه می کنی؟ برای که؟» و به یاد می آورم ... تو رفته ای.
در رزوهاي آخر اسفند، كوچ بنفشه هاي مهاجر، زيباست.
در نيم روز روشن اسفند، وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد، در اطلس شميم بهاران، با خاك و ريشه -ميهن سيارشان- در جعبه هاي كوچك چوبي، در گوشهء خيابان، مي آورند
جوي هزار زمزمه در من، مي جوشد:
اي كاش ... اي كاش آدمي وطنش را مثل بنفشه (در جعبه هاي خاك) يك روز مي توانست، همراه خويشتن ببرد هر كجا خواست، در روشناي باران، در آفتاب پاك.
شعر: كوچ بنفشه ها از: م. سرشك خواننده: فرهاد
يك نوشته - سه سال پيش.
پيچيدگی را من هستم که خلق می کنم ... يا تو. شايد با به هم در آميختن مفاهيم. من از آن رو برمی گردانم. عين هجده سالگی . می گويی: «چيزها چه شکلی بايد می داشتند تا مورد قبول "همه" واقع شوند؟» من شانه بالا می اندازم. پيش فرضها را کنار بگذاريم. موجوديت ها را بدون خواندن سطور معانی از پيش تغريف شده نگاه کنیم. بايد خواست. بايد باز همه ی توان را به کار گرفت و با چشمهايی پاک پاک به موجوديتش نگاه کرد. به اين موجوديت يگانه که حاصل تلاقی ماست.
تجربه ها آدم را می ترسانند. تجربه ها آدم را به زانو در می آورند ... آدم را حقير می کنند. بايد رسم تاريخ نويسی را بر انداخت گمانم. کاش می شد تا هيچ تجربه ای ... هيچ دانشی را ثبت نکرد. آنوقت ادم هر بار از نو در غاری تاريک زاده می شد و راهش را به سمت فردا می رفت. و جايی در چاله ای گل آلود می مرد تا باز زنده شود ... از زخم پنجه های جانوری ... يا از ريزش سنگهای کوهی. اما آدم از همان اول يک تکه سنگ نوک تيز را به دست گرفت و هر چه را که ديد روی ديوار غارها کند. مکاتيب را نوشت تا در هر پيچ راه به آن نگاه کند و سرنوشتش را در نشانه هاي آن جستجو کند. همانکه ما هر روز صبح از خواب بيدار می شويم و برگهايش را ورق می زنيم تا خودمان را و راهمان را روی آن پيدا کنيم ... و من در آن راه يگانه اي که مرا به تو می رساند ... راه خودم را پيدا نمی کنم. چه کسی بود که اولين نقشه را کشيد ... چه کسی اولين راه را ساخت؟ راه من و تو ... راه ما کجاست.
بيا همه چيز را دور بريزيم. من شانه بالا می اندازم. من همه چيز را فراموش می کنم و تن می دهم به اين لبخند مهربان و نوازشگر. می گويم: «چه چيزی هست که بودنش خوشحالم می کند؟» و هيچ چيز پيدا نمی کنم. هيچ چيز جز همين خوشحالی بچه گانه ی خندان که حاصل حضور توست ... در حضور تو ... در شکل بودنت که در مکاتيب قطورِ خاک گرفته نمی شود موجهش کرد. تجربه ها را به دور ريخته ام. بيا جانِ دلم ... مفاهيم را دور بزنيم تا مفهوم خودمان را پيدا کنيم. من دوستت دارم ... همين برای امروزمان کافی ست. برای فردا ... فردا فکر خواهيم کرد.